تبليغاتX
ღ♥ღ(¯`·.¸¸سکوت عشق¸.·´¯)ღ♥ღ



midonam ke khodeh tane lashet be webam sar mizaniiiii ta fosh nadadam go0reto go0m

 kon .mesle shomaha bayad madaret bezaeeee.pashimoo0onam to0 webamam hamminevisam

pashimo0onam in 4salll khodamo alaf kardammm dige maro be kheyro shomaro be salamat

                                                             <۱۳۸۴-۱۳۸۷>

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



 

 

 ehasaskardam in post badjori weblogamo kharab kardesh bekhatere      

                                                  bi zafiyat baziye bazi az do0osta                                    

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:21 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



         WO0OW WeBlOgAmM cHEe KhAbAreE

 AzZ HaMiN aLANn BeGaAM KEe ApaMm ZziaDE TttaGHRi!!BANn

Ye,YeK MaHii bUud KE apPp NakaRdE buudam!!!! VaYy AlanN bE haRfe BaZiaA REsIdaM KE Mig0ftAn kEe Ba apPp AruUum MIsHi!!M

HAr chEGHadRAm ke NAraahat basham taA BeKHaM DASTamO bE KIBo0rd nArM KoNaM HarFAm yAdAM miREee 

BIiKhiall azHaME BaBAtte KAmentaYee ghaSHanGeTtuUn MamnUUuUn.

BuUuuuUs

taaA

baADd

dIiDinN KeE ApPpmM ZziadD NaABuUud,diGGge BabYyeE

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 17:30 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



نمیدونم با چه حالی سلام علیک کنم

سلام.

گفتم بیامو آخرین کامنت تابستونمم بزارم.شایدم این پست آخرین پستم باشه...

نمیدونمم چه جوری با چه شیوه ای ...تمومش کنم اینقدر دلم خوونه که هیچکی

خبرمو نداره...مدتیه مثل دیوونه ها شدم .یه جور ناامید به زندگی نگاه میکنم.

شایدم دارم چوبمو میخورم.

بیخیال>>پچه ها یه سوالی واسم پیش اومده دوست دارم هرکی نظرش بهم بگه<<

۱.با کدوم دنده و چه سرعتی در مسیر زندگی حرکت می کنی؟؟

 ۲.تا حالا شده توو زندگیت برات اتفاقی یا مشکلی پیش بیاد شو به خودت بگی که<<حقم بودش>>؟؟

اگه به این دوتااا سوالم جواب بدین ممنون میشم.

دیگه بیشتر از این سرتوون رو درد نمیارم.

فعلا...                                            نشونی نظر                  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



آهسته بیاااا آهسته بیااااا به سرای من دیوونه دلم تازه خوابیده آهسته بیااااا

امروز مرا از برم ای یار من بسااااااااز........

                                                 خوش اومدین گلا...

 

سلامی به زیبایی وعطرگلهای محمدی به شما یاران وهمسفران دل

 

احوال دوستان ؟؟دیگه گفتم بیاامو یه حالی توو وبلاگم بدم....بعضی از دوستااا گفتن از خودت بنویس اگه ننویسم بهتره چون حالتون گرفته میشه...راستی دوستااان خبری در راه سرخوش اون دل که اگاهه شاید همین روز ۴شنبه باشه.پرده از چهره گشایی

 

¤¤روز نیمه شعبان همتون مبارک مخصوصا سالگرد ازدواج بابا جوونمو مامانه گلم¤¤

خب واسه امروز چندتاا جوک تهیه کردم که از خنده رودل کنن.

 

يك تركه يه دختررا تو خيابان ميبينه خوشش مياد دختره سواره اتوبوس ميشه

 تركه شماره اتوبوس رو برميداره

-------------------

به يه مرد مجرد گفتن چرا زن نميگيري گفت من حرفي ندارم اما بايد

 مثل ماه باشه يعني شبها بياد صبحها بره

-----------------

يه پسر دايناسور پدر مادرش ميرن بيرون خونه ميره پيش دوست دخترش ,

ميگه بيا بريم خونمون دختر ناز مي كنه بچه دايناسور ميگه همين كارهارو كردي نسلمون

 منقرض شده دیگه

-------------------

- قزوينيه وارد يك جمع ميشه، با همه از دم روبوسي ميكنه به جز يك نفر كه فقط باهاش

 دست ميده. يارو شاكي ميشه، ميگه: چرا منو ماچ نكردي؟! قزوينيه ميگه: بالام

 تورو گذاشتم بكنم!!!

--------------------------

به قزوينيه ميگن: يك خاطرة خوب تعريف كن، ميگه: بالام جان، بچه بود..

 سفيد بود..! ميگن حالا يك خاطرة بد تعريف كن، ميگه: آي بالام جان، بچه بوديم

... سفيد بوديم..!!

-------------------------

تركه رفته بوده خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما خونه دارين؟

 تركه ميگه: ايلده خودم كه خونه ندارم... ولي بر و بچه‌ها مكان زياد دارن!!!

--------------------------

بچه مثبته از لره ميپرسه: آقا ببخشيد... خيلي خيلي عذر ميخوام..شرمنده.. روم به ديوار..

اسمتون چيه؟! لره شاكي ميشه، ميگه: ايجو كه تو پرسيدي، اسمم انه!!!

---------------------------

لره داشته تو لس‌آنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه:

سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! لره كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي!!!

-----------------------------

آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات..

 تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر خايه‌مالي ميكنه، تا

 آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون ميزده، يهو ارنولد

 مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌ ... باز اين سيريش اومد!!!

-------------------------------

تركه رفته بوده مكه. تو مراسمي كه بايد به شيطون سنگ بزنه، يهو سنگاش تموم ميشه...

اونم به جاش فحش خواهر مادر ميده!!

--------------------------

رفيق تركه ازش ميپرسه: غضنفر، پنجشنبه-جمعه كجا بودي؟ تركه ميگه: والله امام رضا طلبيد،

با بر و بچه‌ها رفتيم شمال!!!

----------------------------

تركه واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات ميكرده. خلاصه هركي رد ميشده،

 يك خرما برميداشته و يك صلوات ميفرستاده. بعد يك مدت، يك بابايي دست ميكنه

 يك مشت خرما برميداره، تركه دستشو ميگيره، ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم

 مرده، اتوبوس كه چپ نكرده!!!

دفعه بعد جوکای ۱۸ به بالا میزارم

فعلا..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:22 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



سلامی که میخواد بلند آه بکشه...

الان میخوام بدونم اگه معشوق تو بخواد دائم با رفتارش آزارت بده ویکسره از مرگ و خودکشی و یاس و

نا امیدی و...بگه و حتی بقول معروف بخواد تو رو مثل یک پروانه در قبال یک شمع بسوزونه آیا واقعا کاری

غیر از این میکنی؟؟میخوام بدونم اگه جای من بودی حق رو به کی میدادی؟؟

.........افسوس که ما آدما فکر میکنیم هر چقدر بیشتر بدبخت تر (!!)باشیم مورد توجه تریم.عزیزتریم.مهمتریم و.....

واقعا نمی دونم چی بگم!!...

خیلی بد جور داره تنم میسوزه....

چند دقیقه میخوام از سکوت عشق بگم .معنی این جمله از دیدگاه خودم وای که نگوو...

من واسه ی عشق و عاشقی واقعا ارزش خاصی قائلم و با بیان این جمله نمی خوام توهین کنم ولی در واقع مدتی که چه عرض کنم بیشتر در سکوت عشق داغدار شدم!! که این وبلاگ رو درست کردم. 

راستش من توقع ندارم همه مثل خودم به اطرافشون بنگرند و نظر منو تاکید کنند.

ولی توقع دارم که همه ی ما مردم کمی واقع بینانه تر زندگی کنیم ونگاه کنیم!!

راستش توو زمونه ی ما که به دوستی های خیابونی .هوس ها .شهوت ها و... علاقه های کورکورانه ای

یک طرفه داریم و... وبعد بخوایم نام اون رو عشق بدیم دیگه چه توقعی داریم که عاشقیت با ملاک عقل سنجیده نشه؟؟

ولی میدونید.......

الان خدا رو شکر میکنم که ۱۶ سال بیشتر ندارمو همه چیزا رو فهمیدم.

¤.ای بابا دیگه بهتر چرت و پرت نگم!!

¤.دلم گرفته ونمیدونم سر کی خالی کنم خودمو!!بازم خودم!!

¤.با عادت مسخرم!!(که آهنگ گوش بدمو..... ......)

¤.بازم نتونستم دردم رو داد بزنم!بازم بریزم توو خودم!!نچ(نه)عوض نشدم!!

¤.اینقدر دوستام میگن سپیده عوض شدی که به خودمم حسابی شک کردم!!واقعانم تغییر کردم فقط یکسال و... خودمو الاف کردم.

ــــــــــــــــــــــ همشون مثل هم اند .

ــــــــــــــــــــــ به این نتیجه خیلی وقت که رسیدم

ـــــــــــــــــــــ آره بازم میگم.

ـــــــــــــــــــــ بار اولم نیست.

ـــــــــــــــــــــ تا دلت بخواد تجربه کردم .

بی خیال دیگه. بچه ها میخوام به وبلاگم روحیه بدم این چند ماهی که این وبلاگو داشتم خیلی گرفته بود که خودمم دیگه بدم اومده ازش.

            

به قول بعضیا:

((پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست))

    سپیده

                                

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:35 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



جاده اسم تو رو فریاد میزنه

دل من بوسه ی تو پر میزنه

ای تموم خاطرات هستیم

قلبمو یاد تو خنجر میزنه

¤¤این جاده زندگیست¤¤


¤¤جاده ای که انتهای ندارد¤¤

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:0 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 16:21 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



«عارفی در پاریس»؛ عشق یا سکس؟
نوشین شاهرخی

داستان "عارفی در پاریس" نوشته‌ی کامران بهنیا، چندین راوی دارد، اما راوی اصلی داستان مردی‌ست به نام مجید که هرشب با زنی بیگانه به بستر می‌رود و شب‌های خود را با لذت هم‌آغوشی با زنان گوناگون به‌پایان می‌رساند. از بستر بیگانه که برمی‌خیزد، ترجیح می‌دهد که صبحانه را با زن "دیروزی" آغاز نکند، بلکه در جستجوی لذت خیابان‌های پاریس را زیر پا بگذارد تا با چهره‌ای تازه‌ در بستری دیگر بخسبد. که دلیل آنرا در داستان چنین می‌خوانیم: "مدت‌هاست که مجيد به تنهايی مطلق زمان عشق‌ورزی معتاد است. اگر از بستری به بستر ديگر می‌گريزد، به اين خاطر است که اسیر افسون آن لحظه‌ای شده که از جسم خود خارج می‌شود و با تعجب خود را می‌بیند که در گوش همبسترش کلمات نامفهوم عاشقانه زمزمه می‌کند. مطمئن است که تمام راز هستی در تنهايی نوميدانه‌ی اين لحظه نهفته است.

موضوع اصلی داستان بیش از هرچیز بر روی همخوابگی زنان و مردان است. زنانی که همچون مجید با مردان گوناگون همبستر می‌شوند و برای به‌خاطر سپردن مرد یکشبه‌شان سوزنی در جغرافیای ذهن خود فرو می‌کنند. خوشبختانه زن به عنوان صید و مرد به عنوان صیاد در این داستان معرفی نمی‌شود و لذت جنسی از سوی دو جسم به تصویر کشیده می‌شود.

هرچند که داستان "عارفی در پاریس" از نوآوری‌های سبکی و زبانی تازه‌ای در رمان فارسی برخوردار است، اما انسجام‌گسیختگی نه تنها در پیوند گذشته و حال راویان، بلکه در تمام داستان تنیده است. نویسنده‌ی این داستان به شطرنجبازی می‌ماند که بازی را خیلی خوب شروع کرده و تمام مهره‌هایش را فعال کرده، اما با حرکات نسنجیده و خام در وسط بازی، از پیوستگی فعالیت مهره‌ها بازمی‌ماند و آخر‌بازی از هم گسیخته‌ای ارائه می‌دهد. داستان رد پای اسطوره‌ها را می‌گیرد، آینده را با گذشته می‌آمیزد و زندگی مدرن را با قصه‌ها، اما این قصه‌ها تاچه اندازه با روال داستان پیوند دارد، پرسش‌برانگیز است. شاید اگر نویسنده نه به اسطوره‌ی زجر و درد عشق، بلکه به اسطوره‌ی ناگزیری زجر تنهایی که خدای یکتا را نیز از آن گریزی نیست، اشاره می‌کرد، ربط بیشتری به اجزای داستان می‌داد.

مجید با کشف شعری از ناصرخسرو بر زیر ناف دختری فرانسوی، به جستجوی همزاد ناشناسش تا مجمع‌الجزایر یونان سفر می‌کند و همزادش به او مأموریت دیدار با حجت‌الاسلامی می‌دهد که رمز زجر عشق را در سِفر آفرینش اینگونه بر مجید می‌گشاید:
" ابليس [...] پرسيد: "آخر چرا توی کله‌اش سوزن گذاشتی؟" خدا گفت: "برای عشق! آخر اين مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشيدن ممکن نيست. بايد بتواند زجر بکشد. بايد بتواند حس کند که کله‌اش پر از سوزن است." **

در اسطوره‌ی خلقت خدا درد را در گِل آدم حل می‌کند و زجر عشق را که خودِ خداست. و این زجر به شکل سوزن زدن در مغز تشبیه می‌شود. اما آیا این سوزن‌ها و زجر عشقی که خدا از آن حرف می‌زند با سوزنی که زن هم‌بستر مجید برای حضور او در جغرافیای خود می‌کوبد قابل مقایسه است؟ سوزنی برای لحظاتی لذت هم‌خوابگی و تماس دو پیکر؟ آیا عشق در این داستان همان سکس است؟ سکسی که تنها برای چند ساعتی لذت‌بخش است و اگر به صبحانه بکشد ملال‌آور می‌شود؟ این شهوت تنوع‌طلبانه که در هم‌آغوشی دو جسم بی‌نام سیر می‌کند، چه ربطی به آن عاطفه‌ای دارد که چنان قدرتی به فرهاد می‌بخشد که تا قلب بیستون رسوخ می‌کند؟

به نظر شما این همخوابگی‌های یکشبه که اغلب نام همخوابه را نیز بر ذهن حک نمی‌کند، آیا با زجر عشق این‌همانی دارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:33 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |



                                                

 

"چشم براه"

رفتی اما هیچ وقت سوال نکردی و ندیدی چشمانم را که خیره به نگاهت بود ! و نپرسیدی از دلم که در سینه ام فریاد می زد که ای نا مهربان نرو نرو فقط لحظه ای بایست و از انتهای کوچه برگرد و تنها دستی به من تکان بده کاش چنین می کردی که نکردی...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:1 توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸سپیده¸.·´¯)ღ♥ღ |




FreeCod Fall Hafez