سلامی که میخواد بلند آه بکشه...![]()
الان میخوام بدونم اگه معشوق تو بخواد دائم با رفتارش آزارت بده ویکسره از مرگ و خودکشی و یاس و
نا امیدی و...بگه و حتی بقول معروف بخواد تو رو مثل یک پروانه در قبال یک شمع بسوزونه آیا واقعا کاری
غیر از این میکنی؟؟میخوام بدونم اگه جای من بودی حق رو به کی میدادی؟؟
.........افسوس که ما آدما فکر میکنیم هر چقدر بیشتر بدبخت تر (!!)باشیم مورد توجه تریم.عزیزتریم.مهمتریم و.....
واقعا نمی دونم چی بگم!!...
خیلی بد جور داره تنم میسوزه....
چند دقیقه میخوام از سکوت عشق بگم .معنی این جمله از دیدگاه خودم وای که نگوو...
من واسه ی عشق و عاشقی واقعا ارزش خاصی قائلم و با بیان این جمله نمی خوام توهین کنم ولی در واقع مدتی که چه عرض کنم بیشتر در سکوت عشق داغدار شدم!! که این وبلاگ رو درست کردم.
راستش من توقع ندارم همه مثل خودم به اطرافشون بنگرند و نظر منو تاکید کنند.
ولی توقع دارم که همه ی ما مردم کمی واقع بینانه تر زندگی کنیم ونگاه کنیم!!
راستش توو زمونه ی ما که به دوستی های خیابونی .هوس ها .شهوت ها و... علاقه های کورکورانه ای
یک طرفه داریم و... وبعد بخوایم نام اون رو عشق بدیم دیگه چه توقعی داریم که عاشقیت با ملاک عقل سنجیده نشه؟؟
ولی میدونید.......
الان خدا رو شکر میکنم که ۱۶ سال بیشتر ندارمو همه چیزا رو فهمیدم.![]()
¤.ای بابا دیگه بهتر چرت و پرت نگم!!
¤.دلم گرفته ونمیدونم سر کی خالی کنم خودمو!!بازم خودم!!
¤.با عادت مسخرم!!(که آهنگ گوش بدمو.....
......)
¤.بازم نتونستم دردم رو داد بزنم!بازم بریزم توو خودم!!نچ(نه)عوض نشدم!!
¤.اینقدر دوستام میگن سپیده عوض شدی که به خودمم حسابی شک کردم!!واقعانم تغییر کردم فقط یکسال و... خودمو الاف کردم.
ــــــــــــــــــــــ همشون مثل هم اند .
ــــــــــــــــــــــ به این نتیجه خیلی وقت که رسیدم
ـــــــــــــــــــــ آره بازم میگم.
ـــــــــــــــــــــ بار اولم نیست.
ـــــــــــــــــــــ تا دلت بخواد تجربه کردم .
بی خیال دیگه. بچه ها میخوام به وبلاگم روحیه بدم این چند ماهی که این وبلاگو داشتم خیلی گرفته بود که خودمم دیگه بدم اومده ازش.![]()
به قول بعضیا:![]()
((پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست))
سپیده


جاده اسم تو رو فریاد میزنه
دل من بوسه ی تو پر میزنه
ای تموم خاطرات هستیم
قلبمو یاد تو خنجر میزنه
¤¤این جاده زندگیست¤¤
¤¤جاده ای که انتهای ندارد¤¤

ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم
ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار

«عارفی در پاریس»؛ عشق یا سکس؟
نوشین شاهرخی
داستان "عارفی در پاریس" نوشتهی کامران بهنیا، چندین راوی دارد، اما راوی اصلی داستان مردیست به نام مجید که هرشب با زنی بیگانه به بستر میرود و شبهای خود را با لذت همآغوشی با زنان گوناگون بهپایان میرساند. از بستر بیگانه که برمیخیزد، ترجیح میدهد که صبحانه را با زن "دیروزی" آغاز نکند، بلکه در جستجوی لذت خیابانهای پاریس را زیر پا بگذارد تا با چهرهای تازه در بستری دیگر بخسبد. که دلیل آنرا در داستان چنین میخوانیم: "مدتهاست که مجيد به تنهايی مطلق زمان عشقورزی معتاد است. اگر از بستری به بستر ديگر میگريزد، به اين خاطر است که اسیر افسون آن لحظهای شده که از جسم خود خارج میشود و با تعجب خود را میبیند که در گوش همبسترش کلمات نامفهوم عاشقانه زمزمه میکند. مطمئن است که تمام راز هستی در تنهايی نوميدانهی اين لحظه نهفته است.
موضوع اصلی داستان بیش از هرچیز بر روی همخوابگی زنان و مردان است. زنانی که همچون مجید با مردان گوناگون همبستر میشوند و برای بهخاطر سپردن مرد یکشبهشان سوزنی در جغرافیای ذهن خود فرو میکنند. خوشبختانه زن به عنوان صید و مرد به عنوان صیاد در این داستان معرفی نمیشود و لذت جنسی از سوی دو جسم به تصویر کشیده میشود.
هرچند که داستان "عارفی در پاریس" از نوآوریهای سبکی و زبانی تازهای در رمان فارسی برخوردار است، اما انسجامگسیختگی نه تنها در پیوند گذشته و حال راویان، بلکه در تمام داستان تنیده است. نویسندهی این داستان به شطرنجبازی میماند که بازی را خیلی خوب شروع کرده و تمام مهرههایش را فعال کرده، اما با حرکات نسنجیده و خام در وسط بازی، از پیوستگی فعالیت مهرهها بازمیماند و آخربازی از هم گسیختهای ارائه میدهد. داستان رد پای اسطورهها را میگیرد، آینده را با گذشته میآمیزد و زندگی مدرن را با قصهها، اما این قصهها تاچه اندازه با روال داستان پیوند دارد، پرسشبرانگیز است. شاید اگر نویسنده نه به اسطورهی زجر و درد عشق، بلکه به اسطورهی ناگزیری زجر تنهایی که خدای یکتا را نیز از آن گریزی نیست، اشاره میکرد، ربط بیشتری به اجزای داستان میداد.
مجید با کشف شعری از ناصرخسرو بر زیر ناف دختری فرانسوی، به جستجوی همزاد ناشناسش تا مجمعالجزایر یونان سفر میکند و همزادش به او مأموریت دیدار با حجتالاسلامی میدهد که رمز زجر عشق را در سِفر آفرینش اینگونه بر مجید میگشاید:
" ابليس [...] پرسيد: "آخر چرا توی کلهاش سوزن گذاشتی؟" خدا گفت: "برای عشق! آخر اين مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشيدن ممکن نيست. بايد بتواند زجر بکشد. بايد بتواند حس کند که کلهاش پر از سوزن است." **
در اسطورهی خلقت خدا درد را در گِل آدم حل میکند و زجر عشق را که خودِ خداست. و این زجر به شکل سوزن زدن در مغز تشبیه میشود. اما آیا این سوزنها و زجر عشقی که خدا از آن حرف میزند با سوزنی که زن همبستر مجید برای حضور او در جغرافیای خود میکوبد قابل مقایسه است؟ سوزنی برای لحظاتی لذت همخوابگی و تماس دو پیکر؟ آیا عشق در این داستان همان سکس است؟ سکسی که تنها برای چند ساعتی لذتبخش است و اگر به صبحانه بکشد ملالآور میشود؟ این شهوت تنوعطلبانه که در همآغوشی دو جسم بینام سیر میکند، چه ربطی به آن عاطفهای دارد که چنان قدرتی به فرهاد میبخشد که تا قلب بیستون رسوخ میکند؟
به نظر شما این همخوابگیهای یکشبه که اغلب نام همخوابه را نیز بر ذهن حک نمیکند، آیا با زجر عشق اینهمانی دارد؟
"چشم براه"
رفتی اما هیچ وقت سوال نکردی و ندیدی چشمانم را که خیره به نگاهت بود ! و نپرسیدی از دلم که در سینه ام فریاد می زد که ای نا مهربان نرو نرو فقط لحظه ای بایست و از انتهای کوچه برگرد و تنها دستی به من تکان بده کاش چنین می کردی که نکردی...


